تبليغاتX
.::<-اگه خوندي و لذت بردي نظر هم بده عزيزم->::.

به نام عشق و زیبایی


یاشا گوزل تبریزیم


هارایلادیم تبریزی
سیخدی هیجران ـ​ درد بیزی
بیز یوخودا گوروشدوک
آییردی سحر بیزی
 


قار یاغیبدیر دیزه​جن
بو دوزده​ن او دوزه​جن
قلب​لرده کورپو اولوم
اوزانیم تبریزه​جن

 
هیجران کامان چالاندی
ایل​لر عصره جالاندی
ها گئتدیم ...تبریز دئیه
یول​لاریم هاچالاندی

تبریز ناغیلیم منیم
الی چیراقلیم منیم
سن آی ...یول​لارین کیمی
قول​لاری باغلیم منیم

عزیزیم آی... عزیزیم
تبریزیم آی... تبریزیم
قسمتیمیز گوروش یوخ
نیه هیجراندی بیزیم

تبریز باریم ـ​باهاریم
گول دئیلسن قوپاریم
تورپاغیندان بیر اووج
وئر " گنجه " یه آپاریم

نوشته شده در Mon 14 Aug 2006ساعت 0:11 AM توسط سورل | لينك به اين پست

از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خدا ي قادر بي همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون تپيده آه رهايش كن
يا خالي از هوي و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
 از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاكاري
در عشقش تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا

فروغ فرخزاد

نوشته شده در Sun 13 Aug 2006ساعت 11:24 PM توسط سورل | لينك به اين پست

نوشته شده در Sun 13 Aug 2006ساعت 11:23 PM توسط سورل | لينك به اين پست

بر سنگ مزار

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

کارو

نوشته شده در Sun 13 Aug 2006ساعت 11:16 PM توسط سورل | لينك به اين پست

نوشته شده در Sun 6 Aug 2006ساعت 2:38 AM توسط سورل | لينك به اين پست


موضوعات


لينك دوستان


.::<-اگه خوندي و لذت بردي نظر هم بده عزيزم->::.


کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

© Copyright 2005, All Rights Reserved kiyansoft

  جستجو براي:       پيشرفته
ترجيحات